
برق چشمان تو در قهوه من می رقصد
و من انگار تو را پشت همان پنجره می بینم باز
نه کسی پنجره را رو به افق باز کند
نه شکر کم کند از تلخی این رنج دراز
من و تو قسمتی از قصه این کافه شدیم
و تو هر روز گذر می کنی از قهوه ی من
این چه رازی ست که من تلخ تو را می نوشم
تو شدی خواب عمیق شب بیداری من
:: برچسبها:
شعر,
|